He still loves me...
The last part..
و در آخر قصه روزی پسر بی رحم که نقش اصلی داستان دخترک بود آخرین تیره خلاصش را در مرکز قلب دختر نشانه گرفت.
برای باره بی نهایت دوباره دختر را مقصر دانست و تنهایش گذاشت.
اما این بار دیگر فرق داشت.
دیگر راه بازگشتی نبود.
" دوست های من ارزششون خیلی از تو بالاتره و حتی نمیزارن برای صدم ثانیه توی خودم باشم و تنها باشم تازه بعد رفتنت نمیدونی چقدر خوشحال شدم. فکر کردی من واقعا مثل یه دوست خیلی خوب دوستت داشتم؟ هه... واقعا رقت انگیزه."
حتی فرصتی به دخترک نداد که از خودش دفاع کند.
دخترک سعی کرد با جوابی بی رحمانه روح از هم پاشیده اش را تسلی دهد، اما نشد که نشد....
ساعتها... دقیقه ها... ثانیه ها... روزها و حتی ماه ها در خلسه سکوت فرو رفت.
ماه ها در اتاقی که بوی خاطرات پسر را میداد گوشه ای از تخت با آهنگ های که پسرک یک زمانی میگفت که عاشقشان است خودش را در این جهنم محو میکرد و فقط به گوشه ای خیره میماند و میگفت:
"کجا را اشتباه کردم؟چه گناهی را مرتکب شده ام که باید اینطور به نابودی ابدی کشیده شوم؟ چرا من؟ چرا تو؟چرا ما؟ اون نمیتونه اینقدر بد باشه... من مطمئنم... مطمئنم اون.... اون هنوزم دوسم داره.."
و آخرین جمله ای که به ذهنش میرسید را هر شب مانند دعایی در دلش میگفت:
"من مطمئنم تنهام نزاشتی،
تو میدونی من بدون تو می_م_یرم،
میدونی از تنهایی میترسم،
آره تو ولم نمیکنی،
تو هنوزم منو بهترین دوستت میدونی،
هنوزم دوسم داری،
برمیگردی و دوباره صدام میکنی،
با همون اسمی که برام گذاشته بودی...
برمیگردی، مگه نه؟
آره تو میای چون میدونی دیوونتم...
تو مثل بقیه نیستی بالاخره... مگه نه؟ "
این جملات با ردی از درد و نفرت و دلتنگیِ درهم امیخته داخل مرکز مغزش حک شدند.
و ناگهان او در خلسه ای از سکوت ابدی فرو رفت و هیچ احساسی در او وجود خارجی نداشت و نتوانست گریه کند. دوباره نتوانست شبها به راحتی بخوابد و حتی اگر هم میتوانست برای ساعتی بخوابد کابوس هایش از او دست از سرش بر نمیداشتند.
و دخترک بدتر و بدتر مورد توجه اظطراب، بیماری، سکوت و هزاران درد و مرض دیگر قرار گرفت.
دخترک بارها مرد و زنده شد... بدون پسرکش.
هزاران بار آرزوی مرگ یا فراموشی میکرد یا اینکه ایکاش هیچوقت او را نمیدید.
آری...
خراب شد تصوریش، حتی اگر خدا بفرستد باران اسیدی برای تطهریش،برف و پاکی برای تشبیهش،محمد و عیسی برای تضمینش،یا که شیطان برای تقصیرش،
خراب شد تصویرش.
اما دخترک هنوز در حالی که از او متنفر بود باز هم او را مانند الهه ای از جنس نور میپرستید.
رهایش کرد...
بی آنکه برای آخرین بار در چشمانش غرق شود،دیگر هیچکس نمیتوانست او را از پا درآورد، او تا آخرین نفس جنگید و باخت و آرام آرام جان داد...
و قصه غمگین دخترک با پسرک بی رحم همانجا به پایان رسید...
بدون هیچ پایان شادی...
اما....
.
.
یعنی واقعا پایان انها این بود؟؟؟
همینقدر دردناک؟
.
.
.
.
.
-خیلی زود فراموش کردی. نه؟
چی رو فراموش کردم؟
-اینکه کی بودی....و کی بودم برات؟
«چیزی تو صداش بود... انگار درد،خشم ،دلخوری و نفرت رو در یک جمله جمع کرده بود....»
The end:)
𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★
لایک:10
کامنت:10
فالو:10
بازنشر:10
(شرمنده کم شد.. دیگه نمیدونستم چی بنویسم. البته فک نکنم خوب شده باشه.. به هر حال میشه حمایتم کنین عروسکا؟)
و در آخر قصه روزی پسر بی رحم که نقش اصلی داستان دخترک بود آخرین تیره خلاصش را در مرکز قلب دختر نشانه گرفت.
برای باره بی نهایت دوباره دختر را مقصر دانست و تنهایش گذاشت.
اما این بار دیگر فرق داشت.
دیگر راه بازگشتی نبود.
" دوست های من ارزششون خیلی از تو بالاتره و حتی نمیزارن برای صدم ثانیه توی خودم باشم و تنها باشم تازه بعد رفتنت نمیدونی چقدر خوشحال شدم. فکر کردی من واقعا مثل یه دوست خیلی خوب دوستت داشتم؟ هه... واقعا رقت انگیزه."
حتی فرصتی به دخترک نداد که از خودش دفاع کند.
دخترک سعی کرد با جوابی بی رحمانه روح از هم پاشیده اش را تسلی دهد، اما نشد که نشد....
ساعتها... دقیقه ها... ثانیه ها... روزها و حتی ماه ها در خلسه سکوت فرو رفت.
ماه ها در اتاقی که بوی خاطرات پسر را میداد گوشه ای از تخت با آهنگ های که پسرک یک زمانی میگفت که عاشقشان است خودش را در این جهنم محو میکرد و فقط به گوشه ای خیره میماند و میگفت:
"کجا را اشتباه کردم؟چه گناهی را مرتکب شده ام که باید اینطور به نابودی ابدی کشیده شوم؟ چرا من؟ چرا تو؟چرا ما؟ اون نمیتونه اینقدر بد باشه... من مطمئنم... مطمئنم اون.... اون هنوزم دوسم داره.."
و آخرین جمله ای که به ذهنش میرسید را هر شب مانند دعایی در دلش میگفت:
"من مطمئنم تنهام نزاشتی،
تو میدونی من بدون تو می_م_یرم،
میدونی از تنهایی میترسم،
آره تو ولم نمیکنی،
تو هنوزم منو بهترین دوستت میدونی،
هنوزم دوسم داری،
برمیگردی و دوباره صدام میکنی،
با همون اسمی که برام گذاشته بودی...
برمیگردی، مگه نه؟
آره تو میای چون میدونی دیوونتم...
تو مثل بقیه نیستی بالاخره... مگه نه؟ "
این جملات با ردی از درد و نفرت و دلتنگیِ درهم امیخته داخل مرکز مغزش حک شدند.
و ناگهان او در خلسه ای از سکوت ابدی فرو رفت و هیچ احساسی در او وجود خارجی نداشت و نتوانست گریه کند. دوباره نتوانست شبها به راحتی بخوابد و حتی اگر هم میتوانست برای ساعتی بخوابد کابوس هایش از او دست از سرش بر نمیداشتند.
و دخترک بدتر و بدتر مورد توجه اظطراب، بیماری، سکوت و هزاران درد و مرض دیگر قرار گرفت.
دخترک بارها مرد و زنده شد... بدون پسرکش.
هزاران بار آرزوی مرگ یا فراموشی میکرد یا اینکه ایکاش هیچوقت او را نمیدید.
آری...
خراب شد تصوریش، حتی اگر خدا بفرستد باران اسیدی برای تطهریش،برف و پاکی برای تشبیهش،محمد و عیسی برای تضمینش،یا که شیطان برای تقصیرش،
خراب شد تصویرش.
اما دخترک هنوز در حالی که از او متنفر بود باز هم او را مانند الهه ای از جنس نور میپرستید.
رهایش کرد...
بی آنکه برای آخرین بار در چشمانش غرق شود،دیگر هیچکس نمیتوانست او را از پا درآورد، او تا آخرین نفس جنگید و باخت و آرام آرام جان داد...
و قصه غمگین دخترک با پسرک بی رحم همانجا به پایان رسید...
بدون هیچ پایان شادی...
اما....
.
.
یعنی واقعا پایان انها این بود؟؟؟
همینقدر دردناک؟
.
.
.
.
.
-خیلی زود فراموش کردی. نه؟
چی رو فراموش کردم؟
-اینکه کی بودی....و کی بودم برات؟
«چیزی تو صداش بود... انگار درد،خشم ،دلخوری و نفرت رو در یک جمله جمع کرده بود....»
The end:)
𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓_𝑰𝒂𝒏★
لایک:10
کامنت:10
فالو:10
بازنشر:10
(شرمنده کم شد.. دیگه نمیدونستم چی بنویسم. البته فک نکنم خوب شده باشه.. به هر حال میشه حمایتم کنین عروسکا؟)
- ۵.۸k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط